سلام،بعد مدتها من اومدم اینجا و تو این مدت کلی بزرگ شدم...و اینکه
دلم براتون تنگ نشد،هاهاهاها
خب چرا خالی ببندم اگه تنگ میشد که زود به زود میومدم،درضمن شما که
نظر نمیدین...ولی خب دوستتان داریم همچنان بسی تا بی نهایت کمی مایل به بی علاقه
گی!!!چی گفتم
در این مدت اتفاقهای بسیار مهمی در سرنوشت ما به وقوع پیوست،واونم این
بود که .......بله....بله...ما کنکور قبول شدیم....بله
اونم تو رشته معماری (بقول بعضیا بدبختی) چون واقعا باید براش وقت
گذاشت...ولی این موضوع از علاقه ما هیچ نمی کاهد
نوشته شده توسط شقایق در پنجشنبه 12 اسفند 1389 و ساعت 01:29 ویرایش شده در پنجشنبه 12 اسفند 1389 ساعت 01:34
عید شما مبارک ...
به به می
بینم که بهارم داره از راه می رسه و حسابی خونه تکونی ولباس تازه و سفره ی هفت سین
و آجیل و میوه و خوردنی،وای چه خبره اینهمه چیزای خوشمزه...از همه مهتر اون شادی و
همدلی که با خودش میاره...دیگه الانه از بس ارتباطا کم شده که همون سالی یبار می
شه همدیگرو دید،عیدم بهونه ایه برای باهم بودن
از ته دلم
آرزو می کنم که توهیچ خانواده ای غم نباشه و همه باشادی و خوشی تو سال نو درکنار
هم باشن،امیدوارم توان مالی همه به اون حدی برسه که بتونن وسایل تازه بگیرن.هرچند
که مهم تازگی دلهای آدماست اینا همش یه چیز ظاهریه،ولی اصل فکر و درون آدمه که
باید عوض بشه...اگه بد بوده خوب بشه واگه خوبم بوده بهتر از قبل بشه تا زندگیمون
بتونه پیشرفت کنه...
حالا ولش
این حرفارو 4شنبه سوریتون مبارک باشه که تموم شد...هاهاها
پس اونم
ولش کن،قبل از اینکه عید بیاد زودتر تبریک
بگم تا اونم تموم نشده...پیشاپیش سال نوتون مبارک...بهترینهارو براتون آرزو می کنم
نوشته شده توسط شقایق در شنبه 29 اسفند 1388 و ساعت 13:41 ویرایش شده در - ساعت -
خودم وخودت ...
گفتمش دل می خری؟ پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند! خنده کردو دل زدستانم ربود تا به خود بازآمدم او رفته بود دل زدستش روی خاک افتاده بود جای پایش روی دل جا مانده بود
نوشته شده توسط شقایق در چهارشنبه 30 دی 1388 و ساعت 19:39 ویرایش شده در - ساعت -
داستان تراژدی ...
بگید چشاش به در بود،نیومدی سراغش
بگید به یاد تو بود،نیومدی سراغش
بگید که .... بود،نیومدی سراغش!
بگید که عاشقت مرد، دیگه نیا سراغش
سلام سلام سلام...حال شما چطوره؟خوب هستین
بسلامتی؟بچه ها خوبن!؟ بزرگ شدن تو این مدتی که نبودم؟ اوه ماشالله عجب شتری شدن
واسه خودشون!..چی می دین مگه به اینا...کودانسانی دادین یا طبیعی! هرچی بوده
بدجوری روشون اثرکرده !(به خودتون نگیرین بابا،آخه شما بچتون کجا بود
کوچولوها...هه هه هه).نگاه کن این همون کوچولوییه که اون ته می نشست همیشه!انقد
همه بزرگ شدن که این مجبور شده بیاد این جلو بشینه...!حالا ولش این حرفارو به من
چه که بچه هاتون چقدی شدن!مگه خدای نکرده من فضولم !!!(زبونتو گاز بگیر بی ادب).
این شعر رو دیدین اون بالا نوشتم...از
اشعار قدیمی خودم بوده ها! فقط اون یه تیکش چون خیلی قدیمی بوده پاک شده!!! حالا
می خوام یه توضیحی درمورد شعرخودم بدم(اگه یوقت این شعرو جایی شنیدین گول
نخورینا...این شعرخودم بوده که خوانندش کش رفته ازمن به نام خودشم زده نامرد...!).خب
این شعر درواقع درمورد شخص ترشیده ای گفته شده که چشماشو به در دوخته بود تا یکی
از راه برسه واینو ببره به خونه ی بخت(البته دختر یا پسر بودن این شخص هیچ فرقی
نداره، چون جدیدا پسرا هم منتظرن تا یکی پیدا شه واینا رو ببره،وگرنه که از جیب
باباهه دست نمی کشن!!...بی خودی ام خودتونو به اون راه نزنین،همین شمایی که داری
سوت می زنیو میگی که با من نیست،دقیقا با شخص شماهستم اتفاقا ).حالا این شخص
ترشیده هرچی که چشم به در می دوزه کسی پیدا نمی شه...چون این روزا هم دخترا چشم به
در دوختن هم پسرا،دیگه کی می خواد بره خواستگاری؟!!!به همین دلیل اون می
میره(اشتباه نکنین اینی که مرده اون شخص نیست، اونی بوده که می خواسته اینو بگیره
که پاش پیچ می خوره از راپله پرت می شه پایین مغزش پخش میشه وسط خیابون!حالا
خیابون از کجا پیداش شد واسه اینه که اون ساختمون تازه ساخت بوده وهنوز در ورودی
نذاشته بودن براش!)
نتیجه :این شخص بیچاره(ترشیده رو میگم)
انقد بدبخت بوده که پول نداشتن در بذارن واسه خونشون!و اونی که میوفته می میره
خواستگار نبوده،بلکه دزد بوده!
ولی اینو من وشما می دونستیم که اون دزده
اون بیچاره که نمی دونست.به خاطر همین از غصهی خاستگار از دست رفته اونم می میره(فیلم هندی شد که،نگران نباشید آخرشو
ایرانی درست می کنم).از قرار معلوم این خانوم یا آقا وسیعت می کنه که دستاشو از
قبر بیرون بذارن وموهاشو شونه نکنن وازین مسخره بازیا!!!(این دیونه بازیها با پسرا
بیشتر جور درمیاد،فکرکنم طرف پسربوده!ولی بعضی جاهاش با پسربودنش درتناقضه پس حکم
باطله!آخی یاد پارسال بخیر!!!)خلاصه اینکه مردم می بینن این دیگه چجور مسخره
بازیه،در نتیجه جنازه رو پرت می کنن وسط خیابون! ازقراره معلوم خیابونش بزرگراه
بوده و دقیقا همون موقع هواپیما به علت نقص فنی!!!، فرود میاد رو جنازه و دیگه
خودتون که می دونین بقیشو...خون فواره می زنه و جنازه می ترکه و ...دیگه نذارین
بقیه شو بگم! این قسمتای داستان همشون در اون سه نقطه گنجانده شده بود که من بازش
کردم براتون!که در آخر هم مرد دیگه...این داستان واقعی بوده وتکثیر هرگونه چیزی از
روی آن پیگرد قانونی همراه با مجازات سنگین مالی و جانی دارد!!!(حالا دیدین که من
کم کسی نیستم)...تا دفه ی بعد شیطونی نکنید،شبائم زود بخوابید...بای بای
آهان قراربود آخرشو ایرانی کنم،خوب خواهر
این ترشیده عروسی میکنه با دوست اون دزده وبعد از یه مدت طرف مجرم درمیاد وپسره ام
تو خونه زندانیش می کنه ومی گه خفه شواز جلوچشام وبرو تو اتاقت!!!بعدش باهم آشتی
میکنن وزندگی میکنن دیگه...انقدم تو زندگی خصوصی مردم دخالت نکنید !!!....
نوشته شده توسط شقایق در جمعه 15 آبان 1388 و ساعت 19:50 ویرایش شده در - ساعت -
کنکور دارم!!! ...
سلام سلام سلام،خوبین ایشالله به سلامتی
؟یه صدای ضعیفی به گوش میرسه که اونم...بله،متاستفانه جان به جانان تسلیم
فرمود...واسه بالا رفتن روحش هرچه سریعتر برای شادی روحتون صلوات...خیلی وقته که
آپ نکردم...خیلی ممنون که تولد با شکوهمو تبریک گفتین...ولی کادوهاتون نرسید به
دستم متاستفانه!!!!یک بزرگ دانشمن بی مغزی
به من گفت این چرت و پرتا(منظورش سخنان عالمانه وگهربارمه)چیه که مینویسی،یکم
مطالبباحال بزار.منم گفتم آخه کنکور
دارم!!!وقت نمی شه.حرف از شکم روده سریعتر به دست میاد تا اینکه یه مطلب بزارمو دو
روز بعدش ملت بگن که اینو قبلا خوندیمو،تو از کجا کش رفتی!!!دیگه باور نمی کنن که
من خودم مطالب باحالو میدم به اینو اون که آمار فروششون بره بالا!!!
خوب بیخیال...بازمایام پر فیض مدرسه ها داره میادو...دیگه امسالو باید بترکونم!!!راستی ماه
مبارک رمضانو تبریگ میگم به تک تک شما،گلای نشکفته ی زندگی!!چی گفتم.خلاصه مطلب
اینکه شاید یه زحمتی به خودم دادمو رو پیشنهاد این بزرگ بی مغز فکر کردم(البته فقط
در حدفکر کردنا).تا دفه ی بعد درود و جنگل...
نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه 22 تیر 1388 و ساعت 19:50 ویرایش شده در - ساعت -
رویدادتاریخی ...
سلام سلام...حال
شما...خوب هستین؟ببببببببببله...به به ...می بینم که....همه با صدایی واضح و رسا
اعلام وجود کردن.حتی اون کوچولویی که اون ته نشسته وحتی اون کوچولوتری که پشت سر
اون کوچولوئه نشسته.خوب بسه دیگه زیادی دارم چرت و پرت می گم شدید!!!خیلی وقت بود
آپ نکرده بودما...می بینم که مثل همیشه کلی دلتون برام تنگ شده و...بسه دیگه
دوباره کولی بازیشو شروع کرد...می دونه من خیلی دل نازکما...حالا هی می کوبونه تو
سروصورتش.یه دفه قبل تر خواستم آپ کنم ولی یه مشکلی پیش اومد که نشد و خیلی حیف شد.حالا
اندفه اومدم تا یکی از بزرگترین رویدادهای تاریخ جهانی رو از سه روز قبل اطلاع
بدم.آفرین خوشم میاد که خودت خوب می گیری چیرو می گم...بله خوب معلوم دیگه این
رویداد عظیم چیزی نمی تونه باشه جز...جز...جز...آهان بگین دیگه...تولد من.از
همینجا اشک شوقو دارم تو چشای تک تکتون می بینم.می دونم که همتون منتظر چنین روزی
بودین...حالا 3روز وقت دارین که بهم تبریک بگین و کادوهاتونو بفرستین(البته
تمدیدیم داریم،چون می دونم این ملت کلهم دقیقه آخری ان). 25 تیر تولد با عظمت خودم
مبارک
نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه 22 تیر 1388 و ساعت 19:35 ویرایش شده در - ساعت -
اتمام امتحانا و شروع اتخابات،یوهاهاهاها ...
به به ،به به.می بینم که
امتحانامون تموم شده به سلامتی و...اینکه برم استراحت کنم تا شهریور
ایشاالله...دوباره پاشم بخونم.خوب از انتخابات چه خبرررررررررررر.خوب مردمو مشغول
کرده.خلاصه یه عده از بیکاری دراومدن.کاشکی همیشه فضا انتخاباتی بود،آخه یه جورایی
همدلی و هم راهیو ودرگیری و دعوا وآبروبری و قتل و آدم کشی و ...خلاصه همه چیزای
قشنگ قشنگو تو خودش داره دیگه...نورسبزم که کشورمونو فراگرفته و چیزدیگه...ازاون
طرفم که زیرآب همدیگرو می زننو واینکه دوستن باهم جای بسی تعجب است.یه کاری کردن
که هرروز یه چیزی شده سوژه خنده مردم...یه روز چیزچیز،یه روز دروغگو،یه روز
300میلیون و...آهان راستی این 300ملیون چی شد آخر؟؟؟؟واقعا این خیلی زشته که
نامزدای انتخاباتی به جای اینکه برنامه های آینده خودشونو ارائه بدن ،بشینن
رودرروی همو فوشکاری کنن،بعدش آبروی کل دستگاهای حکومتی رو ببرن.الان نمی فهمن چی
می گن ولی دو روز دیگه که دشمنا از همین موردا برای تخریب کشور استفاده کردن ،می
فهمن که چه گندی زدن...من که هر شب خواب نورسبزوحاله ی نورانی و عبای سفیدو خلاصه
نور در نوریه واسه خودش.ماشالله ایناهم که همشون نورانیییی!!!!!!من خودم به شخصه
طرفدار موسویم،اونم نه به خاطر اینکه حرفاشو باوردارم،چون تابلوئه که همش شعار می
ده،می خوام ببینم اگه بیاد چه گلی به سرمون می زنه که خوشگل تر بشیم...بعدشم چون
زیاد بهشون اعتماد ندارم امسال رای نمی دم و فکرامو می کنم تا 4سال دیگه یکی رو
انتخاب می کنم.ولی حدسم اینه که احمدی نژاد رای می یاره،چون طرفدارای موسوی مثل
خودش های و هوی دارن فقط...نمونش خودم که از صبح تا شب تو خونه را میرم و میگم
میرحسین میرحسین،ولی بعدش بهش حرف میزنم.خلاصه این طوریاست دیگه...موفق باشین
همتون...آخه من می خوام برم مسافرت(دقت کنین چون می خوام برم موفق باشین،درغیر
اینصورت نباشین)...تا بعدا 2رود ودریا
نوشته شده توسط شقایق در چهارشنبه 20 خرداد 1388 و ساعت 10:03 ویرایش شده در - ساعت -
نجات از مرگ ...
قبل از هر چیزی یه فاتحه واسه روح من
بفرستید.خوب حالا...هنوز هیچی نشده اشکات سرازیر شد.آخه امروز 1ماشین (توجه داشته
باشین فقط 1ماشین نه چندتا)داشت منو زیر می کرد.ااا...اونجوری نکوبون به سروصورتت
هنوز تموم نشده که.نگران نباشید من جاخالی دادم...آخه نمی دونین که نامرد اومده
بود تو لاین اینوری داشت سبقت می گرفت مثلا!!!منم که حواسم به ماشینای 10 کیلوتر
دورتر همون طرف بود،تا برگشتم اینور اینو دیدم،حالا نمی گه یه بوق بزنه تا
بفهمم.بجاش واسم دست تکون می ده!!!منم واسش دست تکون دادم،گفتم ازاین ورا!!!گفت از
اون ورا!!!گفتم آخه کره خر اگه ازاون ورا پس چرا میای ازاین ورا؟کوری، نمی بینی
شخص شخیصی مثل من اونم واسه ی راه علم داره از خیابون رد می شه.جم کم بابا
خودتو...ولی تا من این حرفو بزنم،نامرد گازو گرفت رفت...حالا مامان بنده خدام
اونور خیابون بود،بدبخت کوب کرد ،آخه وقتی رومو برگردوندم سمتشنیشم تا ته باز بود...اونم فکر کرد این روحمه
که با رویی خندان داره عروج می کنه.بعدش که بیشتر فکر کردم متوجه شدم که این نامرد
از قبل برنامه ریخته تا منو زیر کنه بعدش مغزمو کش بره و کاربردشکافی کنه ببینه
آخه مغز انیشتن چجوری بوده که اینهمه تعریفشو می کنن.ولی از اونجایی که من باهوش
تر از این حرفا بودم از نقشه ی شومش باخبر شدم.حالا شما اون اشکای نازنینتونو از
رو گونه هاتون جمع کنین و زیاد دلتونو به مردن من خوش نکنین.یوهاهاها
نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه 4 خرداد 1388 و ساعت 23:50 ویرایش شده در - ساعت -
بازگشت افتخارآمیزم بعد از2ماه به وقوع انجامید ...
سلام سلام سلام.می بینم تو این 2 ماهی که نبودم همتون غش و ضعف رفتین.چقدرم که دلتون واسم تنگیده...چقدم نظر دادین...چقدم شرمنده کردین...آخه خجالت نمی کشین که انقد بی معرفتین...واقعا که.از همین الان اعلام می کنم که من به دلیل کمبود محبت دوستان مجازیم به افسردگی مضمن از نوع حادش دچار شدم.دیگه ام هیچ کدومتونو دوس ندارم.البته از اونایی که به یادم بودن خیلی خیلی تشکر می کنم و روی تک تکتونو می بوسم...ای وای،نه زشته.خیلی معذرت می خوام من بازم جو گیر شدم،لطفا نیشتونو ببندین.راستی از داداش طاها جون عزیزم خیلی تشکر می کنم که اجازه داد من تا می تونم وراجی کنم(خودش گفت زیاد بنویس،دیگه به من ربطی نداره ).بعدشم بگم که به دلیل شروع امتحانا و اینکه بدجوری کمرمونو خم کرده...آخه نه اینکه در طول سال 1بند می خوندیم!!!!این شد که موقع امتحانا نمی تونیم چش رو هم بزاریم.البته جا داره این نکته رو هم بگم که من رشتم ریاضیه و اصولا رشته ریاضی به وقت بیشتری احتیاج داره،وگرنه بقیه رشته ها که کاری نداره.یوهاهاهه(اشتبا نگیرین این آوای خندس به سبک خودم).خو دیگه بیشتر از این وقتمو نگیرین،من باید برم درسمو بخونم که ایشالله بتونم کنکور نفر اول بشم.همتونو به خدا می سپرم.نظرم یادتون نره.البته حق دارین نظر ندینا چون چیز خاصی نمی نویسم .سعی می کنم بعدا مطالب خوبی بذارم.فعلا بای تا های
نوشته شده توسط شقایق در شنبه 2 خرداد 1388 و ساعت 11:26 ویرایش شده در - ساعت -
سال نو مبارک ...
سلام به عزیزای دلم خیلی وقته نیومدم.دلم واسه اینجا تنگ شده بود.از محبت های شما هم واقعا ممنونم.به گفته ی اندیشمندانی که نظر داده بودن من تصمیم گرفتم از این به بعد کمتر وراجی کنم تا شما از کلمات پربار من کمتر بهره ببرید.پس سریع می رم سر اصل مطلب و اصل مطلبم چیزی نمی تونه باشه جز سال نو.پس عیدتون مبارک باشه .امیدوارم تو سال جدید همونطوری که سنتون بالا می ره عقلتونم بالا بره (یعنی زیاد بشه)و به همه ی آرزوهای منطقی تون برسید.الهی آمین
نوشته شده توسط شقایق در جمعه 30 اسفند 1387 و ساعت 00:21 ویرایش شده در - ساعت -
22 بهمن مبارک ...
سلام سلام.این روز بزرگ یعنی پیروزی انقلاب
اسلامی رو به همه ی شما دوستای گلم تبریک می گمو...اینکه امروز وبلاگ من سه ساله
می شه.یعنی سه سال پیش کی می شه؟نمی دونم، 78 منهای 3بکن ببین کی می شه بعدا
خبرشو به منم بده.(مثلا ریاضی خوندیم خیر سرمون).خوب به نظر شما تاحالا وبلاگم
چجوری بوده،نه اصلا نمی خواد بگین خودم می دونم.می خواستم اینجا یه بحث سیاسی رابندازم درمورد همین انقلاب و اینا،ولی الان حس و حالش نیست چون خیلی دپرسم.دلمم
خیلی گرفته.به قول شاعر هیشکی نمی تونه بفهمه که دلم از چی گرفته.ولی شاید بعدا
این کارو کردم چون ذهنمخیلی مشغولشه.خلاصه اینکه سی امین سالگرد پیروزی انقلاب و
سومین سالگرد وبلاگم مبارک.شما هم تبریک بگین تا منو از این ناراحتی در بیارین.
نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه 22 بهمن 1387 و ساعت 17:16 ویرایش شده در سه شنبه 22 بهمن 1387 ساعت 17:31
نظر بدین ...
سلام عزیزان دلم.یه جایی خونده بودم به
زبان محاوره نوشتن در وبلاگ باعث می شه تا بازدید زیادی نداشته باشین چون خواننده
فکر می کنه که نویسنده آدم بی تجربه ای هست.حالا می خوام از شما بپرسم که با این
نظریه موافقید یا نه.هر چند می دونم که شما عاقل تر از این حرفا هستین که ازین
فکرا بکنین، ولی خوب بعضی وقتا پیش می یاد دیگه...
حالا بدون شوخی نظرتونو بگین می خوام بدونم
اگه اینطوری فکر می کنین طرز نوشتنم و تغییر بدم.می بینین چقد برای نظرتون ارزش
قائلم پس یادتون نره بگینا.
نوشته شده توسط شقایق در یکشنبه 13 بهمن 1387 و ساعت 22:57 ویرایش شده در - ساعت -
دهه فجر مبارک ...
سلام به همگی.اول از همه یه نفس عمیق می
کشم...آخیشششششششششششش...بلاخره امتحانا تموم شد ولی...نمره های درخشانش هر روز
بیشتر از دیروز می درخشه.راستی دهه ی فجر و به ملت عزیز ایران تبریک می گم و
اینکه...یه سوال داشتم.می خوام بدونم شماها چقد از این انقلاب اسلامی راضی هستید
یا چقد ناراضی.تا پایان 22 بهمن فرست دارید تا نظرات خودتون رو ارسال کنید .
به دلیل درخواست های زیاد زمان پاسخ دهی
تمدید شد تا هر وقت که دلتون خواست می تونید نظرات خوتون رو بفرستید.به همرا 19 %
کلمه ی مورد حساب.دست شما مرسی .بای بای
نوشته شده توسط شقایق در جمعه 11 بهمن 1387 و ساعت 18:07 ویرایش شده در - ساعت -
اعتراض من ...
سلام به آبجی ها وداداشای گلم.می خواستم
اولش از اونایی که لطف می کنن و نظر می دن واقعا تشکر کنم چون خیلی منو خوشحال می
کنن و خوشحالی منم سعادتیه که نسیب هر کسی نمی شه(چه از خود راضی).بعدشم یه گله
بکنم از اونایی اینهمه بهشون سر می زنم و نظر می دم ولی هیچ واکنشی در قبال کنش من
انجام نمی دن(مگه زوره).آخه یه عده فقط واسه تبلیغات خودشون می یان نظر می
دن.سومیشم اینکه جدیدا آمار بازدید کننده های وبلاگم خیلی پایین اومده.فکر می کنم
به خاطر عوض کردن عنوان وبلاگم باشه.آخه می خواستم یه عنوانی انتخاب کنم که چرت و
پرت باشه چون جدیدا این جور چیزا بیشتر مورد توجه نسل سومی ها قرار می گیره ولی
بعدش فهمیدم که نسل سومیای این دوره زمونه(مگه هر زمونه چندتا نسل سوم داره!)بی
ذوق تر از این حرفان چون هنوز به تیترای عاشقونه بیشتر علاقه نشون می دن.به هر حال
نظر شخصی من اینطوری بود.پس به نظر خودم احترام می ذارم و عنوان و عوض نمی کنم.ولی
نظر یادتون نره.فوشم خواستین بدین اینجا منطقه آزاده...
نوشته شده توسط شقایق در پنجشنبه 26 دی 1387 و ساعت 23:13 ویرایش شده در - ساعت -
دلم تنگ شده بود براتون! ...
سلام عزیزای دلم .دلم واستون تنگ شده
بود(چقد باهوشیا از کجا فهمیدی که خالی بستم).خوب چه فرقی می کنه دل من واسه شما
تنگ بشه یا دل شما واسه من،اصلا دل من و تو نداره که مهم اینه که دل به دل راه
داره.(عجب دل تو دلی شدا).حالا اینکه این راه زمینی،هوایی یا دریایی باشه،نوعش به
خودتون مربوطه که کدوم راه و انتخاب کنید تا من در اولین فرصت واستون یه بلیط جور
کنم.بلیط چیه؟خوب مگه نمی خواستی بری فلسطین به مردم غزه کمک کنی،باشه شوخی کردم
چرا دست و پاتو گم کردی مگه گفتم بری زیر تانک که انقد حول(یا هول یا حل یا هل ،هر
کدوم که می پسندی بخون) شدی.از کجا به کجا رسیدیم.آهان تازه یادم اومد چی می
خواستم بگم .خواستم بگم من همیشه شبا که می خوام بخوابم کلی مطالب طنزگونه یادم
میاد ولی همچین که می خوام فرداییش بنویسم همشون از ذهنم می پره.به این می گن یه
حافظه قوی.به قول یه نفر لعنت به این حافظه،که قربونش برم مثل ساعت کار می
کنه(اخرشو خودم اضافه کردم چون اون طرف اینهمه خلاقیت ذهنی نداشت). نتیجه اخلاقی اینکه هیچوقت شبا نخوابید اگه می خوابید فکر نکنید
چون روزا از ذهنتون می پره.چون وقتی از ذهن مخی مثل من می پره دیگه چه برسه به
شماها(البته تعریف از خود نباشه ها).بعدشم اینکه اول مطالبم و بخونید بعد نظر بدین،لطفا.دست شما مرسی زیاد اگه این کارو بکنید
نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه 24 دی 1387 و ساعت 23:30 ویرایش شده در - ساعت -
بازم سلام دیگه ...
سلام دوباره.یعنی دوباره سلام.به هرحال تو مدرسه معلما بیخوردی هنجره
هاشونو پاره نمی کنن که واسه اینه که ما آخر که از مدرسه بیرون رفتیم حداقلش
بتونیم جملات و درست کنار هم بزاریم.(البته این فقط به دبیر زبان فارسی اختصاص
داشت،بعدشم با خودم بودم،حالا تو چرا واسم قیافه گرفتی).خواستم بگم که...آهان برف
داره می یاد.ببخشید مثل اینکه موضوع قبلیم درمورد همین بود،ولی خوب اندفه شانسو می
بینی همچین که ما یه هفته تعطیل بودیم برفم اومد.آخه از قدیم گفتن ...خوب قدیمیا
زیاد حرف می زدن دلیل نمی شه که همشو من بگم.شایدم جدید گفتن،برفی که تعطیلی نیاره
به درد عمش می خوره.(اگه این جمله جایی به گوشتون نخورده بود واسه اینه که خیلی
جدیده شایدم خودم گفته باشم،کی میدونه).حالا به قدیم و جدیدش کار نداریم مهم اینه
که الان چیزی به ذهنم نمی رسه که بنویسم.پس تا بعد ،راستی صرفه جویی یادتون
نره،بای.
نوشته شده توسط شقایق در پنجشنبه 12 دی 1387 و ساعت 22:00 ویرایش شده در - ساعت -
برف می باره دوباره ...
برف می باره دوباره، سلام به همگی.می بینم که بازم دونه های خوشگل برف تقریبا کشور و سفیدپوش کرده. وای هوا چقدر سرد شده،آدم وقتی میره بیرون می خواد یخ بزه.(ببخشید که من این مطالب را به صورت عامیانه می نویسم شاید بعضی از شماها خوشتان نیاید ولی من اینجوریم دیگه کاریش هم نمی توان کرد.این یک خط هم به افتخار اونایی که از عامیانه خوششان نمی آید)آهان راستی تو رشت یه شایعه شده بود که قراره 27 آذر شایدم 26،بعضیا هم می گن 25 به هرحال بین این 3 روز متغیر بود،خلاصه قرار بود یه برف سنگینی بیادو کل رشت و با خاک یکسان کنه (مگه بمباران هسته ایه).به هر حال اینکه این افتخار بزرگ نسیب ما نشد حالا منتظر می مونیم تا سال دیگه شاید این عنایت نسیب ما بگردد.حداقل اینه که از درس خوندن خلاص می شیم.راستی تا قبل از اینکه هوا سردتر از این بشه خواهشا از شما هم میهنای گلم تقاضای اکید دارم که تو مصرف گاز یه ابسیلون صرفه جویی کنید چون می دونم آخرش ما بدبختا کم می یاریم دیگه،آخه طرف شرقو که یه شبکه جدید یا یه همچین چیزایی کشیدن.طرف غربم که همیشه بی گازن و خلاصه عادت کردن. جنوب که هواشون خوبه.تهرانیا هم که قربونش برم همیشه خدا اوضاش روبه راهه فقط بلدن بی خودی بنالن (البته توهین نشه ها ولی خوب واقعیته دیگه،هرچند رشتیاهم دست کمی ندارن چون همیشه اینجور چیزا رو خوب یاد می گیرن).خلاصه آخرش ما شمالیا می مونیم که همیشه غریب و مظلوم بودیم اخه همه ی مشکلاتمون پشت این درختا و سرسبزیا پنهان شده و کسی به دادمون نمیرسه.پس اگه به فکر هم وطنتون هستید ما رو فراموش نکنین و یه خورده هم شده شعله های بخاریتون و بکشین پایین.بیچاره اون بخاری ترکید از بس کار کرد.آخر همه ی این حرفا بگم که برف اومد ولی...رفت.
نوشته شده توسط شقایق در پنجشنبه 7 آذر 1387 و ساعت 23:21 ویرایش شده در - ساعت -
نتیجه اخلاقی ...
یه روز
مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند…
یهو یه
چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه…
جن میگه:
من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم…
منشی می
پره جلو و میگه: اول من ، اول من!
من
می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی
از دنیا نداشته باشم !
پوووف!
منشی ناپدید میشه ...
! بعد
مسوول فروش می پره جلو و میگه: حالا من ، حالا من
من
می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای
نوشیدنی ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...
پوووف!
مسوول فروش هم ناپدید میشه…
بعد جن
به مدیر میگه: حالا نوبت توئه…
مدیر
میگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!
نتیجه :
اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه (نتیجه اخلاقی تر:فکر نکنین
من بلد نیستم نتیجه اخلاقی بگیرم ،می خواستم اونجا شمارو امتحان کنم)
نوشته شده توسط شقایق در پنجشنبه 7 آذر 1387 و ساعت 23:06 ویرایش شده در - ساعت -
از شاعر گمنام ...
آروم آروم دارم از یادت میرم عشق من بیا که از دستت میرم دل من به عشق رویت اسیره روزی صد دفعه برا تو میمیره کاش میشد یه بار بگی دوستم داری برا من یه یادگاری بذاری سر تو رو شونم احساس می کنم گونه هام رو پر ز الماس میکنم بدون تو دیکه عاشق نمیشم دیگه همرنگ شقایق نمی شم.
نوشته شده توسط شقایق در پنجشنبه 7 آذر 1387 و ساعت 22:47 ویرایش شده در - ساعت -
عنوان وبلاگ ...
سلام به روی ماهت.خوبی گلم،الهی فدات شم چقد دلم برات تنگ
شده بود.آخ قربون شکلت بشم که توام انقد دلت برام تنگ شده.چیه؟تو چرا دست وپاتو گم
کردی، چرا زود به خودت می گیری،منظورم با اون کوچولویی بود که اون ته نشسته.آخه
خیلی بچه ی باحالیه کلی با هم رفیق شدیم (چی؟سرم؟ نه عزیزم جایی نخورده،تو برو
نگران خودت باش من خوب خوبم).غرض از مزاحمت این بود که (مزاحم خودتی من بی نقطشم )
که... خواستم یه توضیحی بدم راجع به عنوان این وبلاگ،فکر نکنید همین جوری من
درآوردی از شکم رودم درآوردما.نخیرم کلی واسه خودش کارشناسی شده.اول بگم که من به
اسم شنبلیله چون خیلی علاقه داشتم(البته اینم بگم که از وجودش وخودش- اصلا نمی
دونم چی هست- ولی به هرحال حالم بهم می خوره)اینو انتخاب کردم و چون آب زرشک خیلی
دوست دارم(اندفه هم از وجودش هم اسمش و هم خودش تو این مورد خوشم می یاد،هرکی
خواست باهام دوست بشه یه آب زرشک مهمون کنه حله)ترکیبی از هردوتا شو مخلوط کرده و
عنصر آب دوغ خیار به وجود اومد.(آب دوغ خیارش از کجا اومد نکته انحرافی که باید
خودت پیداش کنی).خلاصه در کل بگم که خواستم یه چیزی نوشته باشم که نگید فقط چرت
وپرت می نویسه (فکر کن مفید حرفام اینه دیگه چرت وپرتش معلوم نیست چیه).نتیجه
اخلاقی اینکه :...اینم خودت بگرد دنبالش (دیدی معلما وقتی کم می یارن می گن خودتون
برید تحقیق کنید،حالا اینم همون قضیه.ولی من کم نیاوردما!!!)تا بعد بای
نوشته شده توسط شقایق در یکشنبه 3 آذر 1387 و ساعت 18:59 ویرایش شده در - ساعت -
عشق پایدار ...
همیشه دلم می خواست تو زندگیم یه عشق پاک و بدون منظور
داشته باشم که تا آخر عمر همراهم باشه.دلم می خواد همینم عملی کنم.توی دوره زمونه
ای که اعتماد کردن به بقیه به قیمت جون یا بدبختی آدما تموم می شه،این خیلی انتظار
زیادیه که آدما بتونن تا آخر عمر عاشق یه نفر بمونن!تو این زمونه که تو دل هر کس
یه اد لیست 300!!! نفره پر کردن وهر کی می خواد وارد بشه باید کلی خداخدا بکنه تا
شخص آخری باشه که به این محفل پر جمعیت وارد می شه.دخترای الان با اونموقع کلی فرق
کردن(آخه من اونموقع بودم خیلی دختراش خوب بودن)دیگه بجای بره ،هر کدوم گرگین واسه
خودشون.ولی پسرا هیچ فرقی نکردن چون از همون اولم جنسشون خراب بود.اصلا وقتی یکی
یه کاریو نمی تونه انجام بده واسه چی باید ازش انتظار بیخودی داشت(چیه چرا قیافتو
اونجوری می کنی خوب راست می گم دیگه اگه الان جی افای خودتو بشمری می فهمی من چی
می گم).بیشترین مشکل ما سر اینه که وقتی یه ضربه روحی می خوریم به جای اینکه یه
خورده فقط یه کوچولو بخشش به خرج بدیم(خرجم که نداره)سریع اولین فکری که به ذهنمون
می رسه تلافیه،اونم نه سر خود طرف بلکه سر بقیه ی همجنساش.(اینجور وقتاست که عقل
واسه خودش فتفای ناقص می ده در نتیجه حکم ثابت می شه،چه ربطی داشت نمی دونم!)کاش
به جای اینکه اینهمه از زندگی و نامردی بقیه بنالیم یه خورده هم به فکر درست کردن
خودمون بودیم.ولی من به بقیه ثابت می کنم که همیشه عاشق یه نفر می مونم.به امید
روزی که اینهمه نامردی به پایان برسه،هرچند که هیچ وقت نمی رسه.
نوشته شده توسط شقایق در چهارشنبه 22 آبان 1387 و ساعت 20:25 ویرایش شده در - ساعت -
سلام ...
سلام،سلام آبجیا و داداشای گلم.حال شما؟چه خبرا؟چه کارا می
کنین؟خیلی وقت بود خودم نوشته بودم یعنی از خودم نوشته بودم.راستش چیزی به ذهنم
نمی رسید یعنی الانم نمی رسه.خوب شد این اهنگا وجود دارن وگرنه چیزی نداشتم
بنویسم.خواستم بگم دیگه فضای وبلاگم و یه خورده عوض کنم ولی حالا کی ،معلوم
نیست.به امید اون روز بای